تبليغاتX
سراچه ی خیال
سراچه ی خیال

ديدي اي دل که غم عشق دگربار چه کرد / چون بشد دلبر و با يار وفادار چه کرد

 

 

 

قلب من

هرگز تو را محكوم نمي كنم و نيز هرگز از آن چه ميگويي شرمنده نمي شوم.

ميدانم تو كودك محبوب خداوندي و او در تابشي شكوهمند و عاشقانه از تو حفاظت مي كند.

قلب من...

به تو ايمان دارم,طرفدارت هستم و در نيايش هايم ,همواره برايت در خواست بركت ميكنم.

همواره دعا ميكنم ياري و پشتياني مورد نيازت را دريافت كني.

قلب من.........
به تو ايمان دارم كه تو عشقت را با هر آن كس كه نيازمند يا سزاوارش باشد,

سهيم ميشوي كه...
راه من راه توست و همراه با هم به سوي ابديت مي رويم.


از تو ميخواهم به من اعتماد كني

.بدان كه دوستت دارم و مي كوشم تمام آزادي مورد نيازت را براي ادامه دادن به تپش

شادمانه ات در سينه ام در اختيارت بگذارم.

براي آنكه هرگز از حضور من در گرداگردت احساس نا آسودگي نكني...


...............هر كاري ميكنم..............

نوشته شده در دوشنبه چهارم آبان 1388ساعت 12:56 توسط سارا| |

 

 

 

تو رو خدا صـدام نکن خوابتو داشتم مي ديــدم

اطلسي هاي عاشقــو از گـل لبهـــات مي چيدم

تو رو خدا صدام نـکن تو خواب تومهربون تري

دست منو مي گيري و با خود به ابرها مي بري

هزار تا آسمون واسـم ستاره ها رو مي شماري

ماهو مياري رو زمين جاش منو اونجا مي ذاري

چقد تو پاک و مهربون تو خواب من پا مي ذاري

بيدار مي شم تو مي ري و باز منو تنها مي ذاري

تو رو خـدا به جـون من خوابمو از چشام نگير

تو جون بخواه منم مي دم ، خوابمو از چشام نگير

نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم مهر 1388ساعت 12:15 توسط سارا| |

 

 

 

کاش! شب می شد و از دور تو را می دیدم
کاش! گلبوسه لبخند تو را می چیدم
کاش! یک بار تو در خلوت من می ماندی
راز پنهان مرا از نفسم می خواندی
کاش! مهرم به درون دل تو می تابید
کاش! سیر نگهم ، در نگهت می خوابید
کاش! یاد رخ من مست و خرابت می کرد
کاش! افسون دلم ، نقش بر آبت می کرد
کاش! افسانه عشقم به دلت جا می شد
کاش! دنیا ز شعف ، غرق تمنا می شد

 

نوشته شده در جمعه دهم مهر 1388ساعت 19:28 توسط سارا| |

 

 

كاش رویاهایمان روزی حقیقت می شدند
تنگنای سینه ها دشت محبت می شدند
سادگی مهر و وفا قانون انسان بودن است
كاش قانون هایمان یكدم رعایت می شدند
اشكهای همدلی از روی مكر است و فریب
كاش روزی چشمهامان با صداقت می شدند
گاهی از غم می شود ویران دلم؛ ای كاشكي
بین دلها غصه ها؛ مردانه قسمت می شدند

نوشته شده در جمعه سی ام مرداد 1388ساعت 13:21 توسط سارا| |

 

سالهاست می خوانمت

توای مسافرخیالهای شیرین من

در پیچ وخم کدام قرن

و ظلمت کدام راه بی عابر مانده ای !؟

که من در هربیگاه

و در آغازین مطلع هرسپیده

سبد سبد دعا به پیشوازت می فرستم

تا شایدیادت بماند که :

( تورا من چشم درراهم )

 

نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم خرداد 1388ساعت 19:34 توسط سارا| |

روی آن شیشه تبدار تورا ((ها)) کردم
اسم زیبای تورا با نفسم جا کردم
شیشه بدجوری دلش ابری و بارانی شد
شیشه را یک شبه تبدیل به دریا کردم
با سر انگشت کشیدم به دلش عکس تو را
عکس زیبای تورا سیر تماشا کردم


نوشته شده در سه شنبه هشتم اردیبهشت 1388ساعت 20:9 توسط سارا| |

 

تويی اون سپيد پاک آسمون 
 منم اون قله‌ی سر به کهکشون
اومدی يه روز تو اوج باورم 
گفتی من همون اميد آخرم
اما رفتی عاقبت مثل همه 
منو ول کردی ميون همهمه
حالا من ساکت و سرد و بی عبور 
ميون تموم قله های دور ...

نوشته شده در پنجشنبه بیستم فروردین 1388ساعت 20:6 توسط سارا| |

 

اومدی بشکنی بشکن ، از من ساده چی مونده
 
قبل تو هر کی بوده ، تموم تار و پود سوزونده

دل ما اونقده پاره س ، موندنش مرگ دوباره س
آسمون سينه ما ، خيلی وقته بی ستاره س

همينی که باقی مونده ، واسه دلخوشی تو بشکن
تيکه تيکه هامو بردن ، آخرينشم تـــو بکن

نمیخوام بگذره عمری ، خسته شی واسه فريبم
يقتو نميگيره هيچکس ، آخه من اينجا غريبم

بزنو برو عزيـزم ، مثل هر کس که زد و بـرد
طفلی اين دل که هميــشه ، به گناه ديگرون مــــــــرد.....

 

نوشته شده در پنجشنبه بیستم فروردین 1388ساعت 20:4 توسط سارا| |

 

من نه عاشق بودم
و نه محتاج نگاهی که بلغزد بر من
من خودم بودم و یک حس غریب
که به صد عشق و هوس می ارزید
من خودم بودم و دستی که صداقت می کاشت
گر چه در حسرت گندم پوسید
من خودم بودم و هر پنجره ای
که به سرسبزترین نقطه بودن وا بود
وخدا می داند
سادگی از ته دلبستگی ام پیدا بود
من نه عاشق بودم
و نه دلداده گیسوی بلند
و نه آلوده به افکار پلید
من به دنبال نگاهی بودم
که مرا از پس دیوانگی ام می فهمید
آرزویم این بود
دور اما چه قشنگ
تا روم تا در دروازه تور
تا شوم چیده به شفافی صبح
با خودم می گفتم
روشنی نزدیک است
تا دم پنجره ها راهی نیست
همه اش رویا بود
و خدا می داند
بی کسی از ته دلبستگی ام پیدا بود

نوشته شده در پنجشنبه بیستم فروردین 1388ساعت 20:0 توسط سارا| |

 

 

نمی دانم چرا امشب واژه هایم خیس شده اند

مثل آسمانی که امشب می بارد....

و اینک باران...

بر لبه ی پنجره ی احساسم می نشیند

و چشمانم را نوازش می دهد

تا شاید از لحظه های دلتنگی گذر کنم

                       

 

نوشته شده در سه شنبه هجدهم فروردین 1388ساعت 20:6 توسط سارا| |


قالب وبلاگ : قالب وبلاگ